پیامبري از كنار خانه ما رد شد
نویسنده : خانم دکتر عرفان نظر آهاری
( قسمت دهم )
تنهایي، تنها دارایي آدمها...
نامي نداشت. نامش تنها انسان بود؛ و تنها دارایي اش تنهایي.
گفت: تنهایي ام را به بهاي عشق مي فروشم. كیست كه از من قدري تنهایي بخرد؟ هیچ كس پاسخ نداد.
گفت: تنهایي ام پر از رمز و راز است، رمزهایي از بهشت، رازهایي از خدا. با من گفت و گو كنید تا از حیرت برایتان بگویم.
هیچ كس با او گفت و گو نكرد.
و او میان این همه تن، تنها فانوس كوچكش را برداشت و به غارش رفت. غاري در حوالي دل. مي دانست آنجا همیشه كسي
هست. كسي كه تنهایي مي خرد و عشق مي بخشد.
او به غارش رفت و ما فراموشش كردیم و نمي دانیم كه چه مدت آنجا بود.
سیصد سال و نه سال بر آن افزون؟ یا نه، كمي بیش و كمي كم. او به غارش رفت و ما نمي دانیم كه چه كرد و چه گفت و چه
شنید؛ و نمي دانیم آیا در غار خوابیده بود یا نه؟
اما از غار كه بیرون آمد بیدار بود، آنقدر بیدار كه خواب آلودگي ما برملا شد. چشم هایش دو خورشید بود، تابناك و روشن؛ كه
ظلمت ما را مي درید.
از غار كه بیرون آمد هنوز همان بود با تني نحیف و رنجور. اما نمي دانم سنگیني اش را از كجا آورده بود، كه گمان مي كردیم
زمین تاب وقارش را نمي آورد و زیر پاهاي رنجورش درهم خواهد شكست.
از غار كه بیرون آمد، باشكوه بود. شگفت و دشوار و دوست داشتني. اما دیگر سخن نگفت. انگار لبانش را دوخته بودند، انگار
دریا دریا سكوت نوشیده بود.
و این بار ما بودیم كه به دنبالش مي دویدیم براي جرعه اي نور، براي قطره اي حیرت. و او بي آنكه چیزي بگوید، مي بخشید؛ بي
آنكه چیزي بخواهد.
او نامي نداشت، نامش تنها انسان بود و تنها دارایي اش، تنهایي.
( ادامه دارد )
منبع : wWw.98iA.Com |