زبان و سخن
حجت الاسلام رنجبر
( قسمت اول )
سخنش تلخ نخواهی
دهانش شیرین کن
اگر می خواهی همسرت و همسایه ات و همکارت سخن تلخی به تو نگویند ، راه دارد . راهش این است که تو دهانشان را شیرین کنی یعنی حرفی بزنی که به دهانش مزه بدهد و دهانش را شیرین کند و سخنان شیرین بگوید . حضرت علی (ع) می فرماید :
اگر زیبا حرف بزنی ، سخن زیبا می شنوی . منظورش این است که اگر تلخ حرف بزنی ، سخنان تلخ می شنوی . ببینید این مثال چقدر روشن است . نقل می کردند که چند وقت پیش آقایی آمده بود و ماشینش را درست مقابل پارکینگ ما پارک کرده بود . من می خواستم بیرون بیایم و عجله هم داشتم ولی صاحب ماشین را ندیدم و با عصبانیت در کوچه قدم می زدم که آقایی از دور آمد و یک جعبه شیرینی دستش بود و با عجله در شیرینی را باز کرد و گفت : اول یک شیرینی بخور و بعد هرچه خواستی فحش بده . گفتم : آقای محترم و باز گفت : اول شیرینی بخور و ما هم شیرینی را خوردیم و بعد گفت : من می خواهم بروم اگر میخواهی فحش بدهی ، بده . گفتم چه بگویم ؟ خنده ام گرفت . دهانش را شیرین کرد و سخن تلخ هم نشنید . سعدی در جای دیگری میگوید : نرمی کند تیغ بُرنده کُند . وقتی یک چاقوی تیزی را به پنبه بکشی ، کُند می شود . کسانی هم که نقش چاقو بازی می کنند و آدمهای تند و تیزی هستند ، تو در برابر آنها ، اگر تو نقش پنبه را بازی کن آنها کُند می شوند و تیزی را کنارمی گذارند . پندهای خیلی لطیفی هم دارد . مرا شیخ دانای مرشد شهاب ، دو پند فرمود به روی آب ، یکی آنکه در نفس ، خود بین مباش ، دگر آنکه در جمع بدبین مباش . ببینید چقدر لطیف می گوید . نمی گوید من پند می دهم . می گوید : استادی بنام شیخ شهاب داشتم که در روی آب دو پند به من داد . همیشه نگو من و ساز من بزن . همیشه سازمان باش . یعنی همه ی ما ساز بزنیم نه یک نفر ساز بزند . دوم اینکه اگر دریک جمعی قرار گرفتی ، بدبین نباش . امام صادق (ع) : هرکس احساس کند نسبت به کسی برتری دارد ، مستکبر است و جایش در جهنم است . یکی پرسید : آخر من گناه نکرده ام و دیده ام که دیگری گناه کرده است . امام فرمودند : شاید او آمرزیده شده باشد . تو قصه موسی و ساحران را نخوانده ای که در فاصله چند دقیقه عوض شدند ، کسانیکه پشت فرعون خودشان را پنهان کرده بودند و از تابعین فرعون بودند . مثل فوتبال می ماند ، در آخرین لحظه ، تیمی که احتمال نمی دادی ، برنده میشود . حالا سعدی اینطور می گوید :
ز تاج ملک زاده در مُناخ
شبی لعلی افتاد در سنگلاخ
پدر گفتش اندر شب تیره رنگ
چه دانی که گوهر کدام است و سنگ
همه سنگ ها پاس دار ای پسر
که لعل از میانش نباشد به در .
می گوید : یک پادشاهی در صحرایی با شاهزاده خودش میرفت . شب بود و از میان تاج شاهزاده ، یک مرواریدی افتاد و او خم شد تا مروارید را پیدا کند . پدرش گفت : هر چیز ریزی که دیدی ، بردار شاید همان مروارید باشد ، نگو سنگ است . سعدی نتیجه می گیرد : این دنیا شب است خوب ها و بدها با هم قاطی هستند ، مبادا بگویی این بد است . شاید خوب باشد . احترام همه را نگه دار . بگذار تا صبح قیامت بدمد ، آن وقت همه چیز روشن می شود . چو پاکیزه نفسان و صاحبدلان درآویخته هستند با جاهلان ، به رغبت بکش بار هر جاهلی ، که افتی به سروقت صاحبدلی . غم جمله خور از برای یکی ، مراعات صد کن برای یکی ، کسی را که در پیش ظنت بد اوست ، چه دانی که صاحب ولایت که اوست . سخن های سعدی مثال و پند است . ما باید به سنت دیرینه خودمان برگردیم و سعدی خوانی کنیم . انشاءالله بتواند موثر باشد .
منبع : http://ch3.iribtv.ir/index.php?option=com_content&task=view&id=323&Itemid=453 |