انسان از مرگ تا برزخ
نعمت اله صالحى حاجى آبادى
مرگ وداع با همگان
وقتى انسان در ((سكرات مرگ )) قرار مى گيرد از چند جهت به روح او فشار مى آيد. از دست دادن اندوخته ها، جدا شدن از زن و فرزند و بازماندگان ، نرسيدن به آرزو و اميدها، از كف دادن عمر كه بزرگ ترين سرمايه او بوده و به باطل گذشته است ، وارد شدن به عالمى نا ماءنوس كه تا به حال آن را مشاهده نكرده و از وضعيت آن اطلاعى ندارد، ديدن صحنه ها
و قيافه هاى هول انگيز و وحشت ناك و بى خبر بودن از پايان كار، تمام اين ها روح محضر را در تنگنايى بس عجيب و شديد مى افكند! تا آنجا كه خود وى ، به فرا رسيدن هنگام فراق از همه چيز و همه كس يقين پيدا مى كند.
در حديثى آمده است : چون بنده در ((سكرات مرگ )) افتد (زندگان با او وداع مى كنند و او با بازماندگان ). اعضاى بدن او، بعضى با بعضى وداع نمايند و بر هم ديگر سلام كنند و گويند:
عليك السلام تفارقنى و افارقك الى يوم القيامه (49)
((بر تو باد سلام و درود، تو از من مفارقت مى كنى و من از تو تا روز قيامت )). (همه از يك ديگر جدا مى شويم )!
كوس رحلت بكوفت دست اجل
اى دو چشمم وداع سر بكنيد
اى كف دست و ساعد و بازو
همه توديع يك ديگر بكنيد
بر من افتاده مرگ دشمن كام
آخر اى دوستان ، گذر بكنيد
روزگارم برفت به نادانى
من نكردم ، شما حذر بكنيد
مرگ و حضور فرشتگان
وظيفه عده اى از فرشتگان ، خدمت كردن به انسان هاست . بعضى فرشتگان ماءموريتشان رساندن غذا به انسان و تاءمين زندگى ايشان است . از موقعى كه اولاد انسان متولد مى شود، ماءموريت آنان شروع مى گردد و تا هنگام مرگ ادامه دارد.
وقتى انسان در بستر مرگ قرار گرفت ، سه فرشته بر بالين او حاضر مى شوند و هر كدام از آنان گزارش ماءموريت خود را بدين شرح بيان مى كنند.
يكى از آنان خطاب به محتضر مى كند و مى گويد: من موكل رساندن روزى براى تو بودم . از هنگام تولدت تا حال غذاى ترا مى رساندم . ولى امروز تمام خزينه هاى جهان را گشتم و شرق و غرب عالم را جستجو كردم ، براى خوراك تو يك دانه گندم پيدا نكردم . سهميه تو تمام شده و آنچه براى غذايت تعيين گرديده بود به پايان رسيده است .
ديگرى مى گويد: من موكل رساندن آب به تو بودم . از موقعى كه از مادر متولد شدى تا حال آب آشاميدنى ترا مى رساندم . ولى در اين ساعت ، تمام اقيانوس ها و درياها و نهرهاى دنيا را گشتم اما آبى برايت نيافتم . معلوم مى شود سهميه آب آشاميدنى تو تمام شده است .
فرشته سومى مى گويد: من موكل بر نفس هاى تو بودم . ولى اكنون تمام جهان را گشتم ديگر نفسى برايت نيافتم . تعداد نفس هايى را كه براى تو نوشته بودند تمام شده و اين دليل بر فرارسيدن مرگ تو است .(50)
پىنوشتها :
49-بحار، جلد 6، ص 150.
50-محجه البيضا، ج 8، ص و بحار، ج 6.
(ادامه دارد )
منبع : http://vccans.ir/libraray/Ketabkhaneh/ketaabkhaaneh/marg_barzakh |