سيماي فاطمه زهرا (س) در شعر فارسي
یارب به نسل طاهر اولاد فاطمه
یارببه خون پاک شهیدان کربلا
یارب به صدق سینهٔ پیران راستگوی
یارب به آب دیدهٔ مردان آشنا
دلهای خسته را به کرم مرهمی فرست
ای نام اعظمت در گنجینهٔ شفا
سعدی، مواعظ، قصاید فارسی
خدایا به حق بنی فاطمه
که بر قول ایمان کنم خاتمه
اگر دعوتم رد کنی ور قبول
من و دست و دامان آل رسول
سعدی، بوستان
فاطمه مدحست در حق زنان
مرد را گویی بود زخم سنان
دست و پا در حق ما استایش است
در حق پاکی حق آلایش است
لم یلد لم یولداو را لایق است
والد و مولود را او خالق است
هرچه جسم آمد ولادت وصف اوست
هرچه مولودست او زین سوی جوست
مولوی، مثنوی معنوی، دفتر دوم
رضوان به هشت خلد نیارد سر
صدیقه گر بود به حشر یارش
باکش ز هفت دوزخ سوزان نی
زهرا( س)چو هست یار و مددکارش
آن روز بیایند همه خلق و مکافات
هم ظالم و هم عادل بی هیچ محابا
آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع
پیش شهدا دست من و دامن زهرا(س)
چون به حب آل زهرا(س)روی شستی روز حشر
نشنود گوشت ز رضوان جز سلام و مرحبا
پس پی آن پسران رو، پس از آن که تو را
پسران علی(ع) و فاطمه ز آتش سپرند
ناصرخسرو، دیوان
آنروز در آن حول و فزع بر سر آن جمع
پیش شهدا دست من و دامن زهرا
تا داد من از دشمن اولاد پیمبر
بدهد بتمام ایزد دادار تعالی
ناصرخسرو، دیوان
قال اول جز پیمبر کس نگفت
وآنگهی زی آل او آمد مقال
جز که زهرا و علی و اولادشان
مر رسول مصطفی را کیست آل؟
لعنت کنم بر آن بت کز امت محمد
او بود جاهلان را ز اول بت نخستین
لعنت کنم بر آن بت کز فاطمه فدک را
بستد به قهر تا شد رنجور و خوار و غمگین
لعنت کنم بر آن بت کو کرد و شیعت او
حلق حسین تشنه در خون خضاب و رنگین
ناصرخسرو، دیوان اشعار، قصاید
نشوی غافل از بنی هاشم
وز یَدُاللهِ فوقَ ایدیهم
داد حق شیر این جهان همه را
جز فطامش نداد فاطمه را
سنائی، حدیقه
سراسر جمله عالم پر ز شیرست
ولی شیری چو حیدر باسخا کو
سراسر جمله عالم پر زنانند
زنی چون فاطمه خیر النسا کو
سراسر جمله عالم پر شهیدست
شهیدی چون حسین کربلا کو
سنایی، دیوان اشعار، قصاید
نور چشم رحمه للعالمین
آن امام اولین و آخرین
بانوی آن تاجدار هل اتی
مرتضی مشکل گشا شیر خدا
پادشاه و کلبه ایوان او
یک حسام و یک زره سامان او
مادر آن مرکز پرگار عشق
مادر آن کاروان سالار عشق
اقبال لاهوری
الهی الهیبه صدق خدیجه
الهی الهیبه زهرای اطهر
که بر حال زار بهایی نظر کن
به حق امامان معصوم یکسر
شیخ بهایی
روز نخست چون گل اين بوستان شكفت
عِطر عفيف عشق فرو ريخت بر تنش ...
هم باشدش بهار رسالت در آستين
هم مي چكد گلاب ولايت ز دامنش
مردآفرين زني كه خليلانه مي شكست
بتخانه خلاف خلافت ز شيونش
از سدره نيز در شب معراج مي گذشت
حرمت اگر نبود عنانگير توسنش
خسرو احتشامي
حضرت زهرادلش از ياس بود
قطره هاي اشكش از الماس بود
داغ عطر ياس زهرازير ماه
مي چكانيد اشك حيدر را به چاه
گريه آري، گريه چون ابر چمن
بر كبود ياس و سرخ نسترن
اين دل ياس است و روح ياسمين
اين امانت را امين باش اي زمين
نيمه شب دزدانه بايد زير خاك
ريخت بر روي گل خورشيد، خاك
مدفن اين ناله غير از چاه نيست
جز تو كس از قبر او آگاه نيست
احمد عزيزي
اي بي نشانه اي كه خدا را نشانه اي
هرجا نشان تست، ولي بي نشانه اي ...
تصوير شاعرانه ي در خود گريستن
راز بلند سوختن عارفانه اي ...
فاطمه راكعي
عقل كل، اول ظهور باري است
وان ظهور اندر موالي، جاري است
چون كه ظرف جان زهرا كامل است
عقل كل را در پذيرش شامل است
حضرتش مشكات نور عقل شد
تا كه نور او به عالم نقل شد
در لباس زن هويدا شد ولي
يازده انوار از او شد منجلي
محمد فكور صفا (متخلص به فكور) |